تبلیغات

> حرف های ناگفته

                                

تنها دلخوشیم این بود که حرف های ناگفتم رو توی این وبلاگ می زارم تا شاید رهگذری اونا رو بخونه و غصه هاش رو با من به اشتراک بزاره.

ولی دیگه از این هم خسته شدم. فکر می کنم نوشته هام چند تا جمله ی بی ربط هست که سعی کردم احساسم رو توی این کلمات سرد جا بدم که متاسفانه موفق نشدم.

شاید وبلاگ جدیدی رو برای نوشتن انتخاب کنم ولی آدرسش رو این جا نمی زارم تا کسی مجبور نباشه حرف دلم رو بخونه .

خداحافظ...




جمعه 2 تیر 1391 | نظرات ()

                                      

از درخت زندگی سیب می چیدم و خداوند به سبد سیب هایم نور می پاچاند تا طعم سیب های تلخ لحظه هایم را تحمل کنم . زندگی ام ساده بود و در عین حال زیبا ، به زیبایی پرواز پروانه ها.

دوست نداشتم کسی به دنیای درونم راه پیدا کند زیرا می دانستم دنیای من خاکستری شده  و در آن هر روز باران غم فرو می ریزد ؛ بر سر در دنیایم نوشتم:«ورود احساس ممنوع !»  ولی احساسات خود بی اجازه هجوم آوردند و حال برای رفتنشان باید تکه های قلبم را با خود همراه کنند.

احساسی که به درونم راه پیدا کرد باید به نوای دلم و سکوت مرگ بار لحظه هایم عادت می کرد و باید می دانست که من با احساسات نا آشنایم و برای همین حضورش را نادیده گرفتم.

 مگر ندیدی که من دیوانه ام ؟ یک روز در قلبم دانه های گل شقایق را می کارم و روز دیگر تمام گلبرگ هایشان را پر پر می کنم ؛  احساساتم را درون قلبم زندانی می کنم ولی چندی بعد با آن ها هم بازی می شوم.

دنیای غم زده و دل دیوانه ام را نظاره کردی ولی مقصر خودت بودی که خواستی در بازی روزگار احساس مرا هم شریک بدانی ؛ به دنیای تنهایی ام آمدی بی آن که یادت باشد من تو را به دیوانه بازی هایم دعوت نکردم که متهم باشم.

من فقط دوست دارم همانی شوم که خداوند به سبد سیب هایش نور می بخشید و در این راه باید با قلبم که از احساس نا خوانده  پر شده است خداحافظی کنم...

                                                                

                           صـ ـدف م




چهارشنبه 31 خرداد 1391 | نظرات ()

                                              roya-s آواتار ها

پشیمانی مرهم زخم ها نیست زیرا نمی تواند مرا به گذشته ببرد تا لحظاتی که به اشتباه در دفتر زندگیم وجود دارند اصلاح کنم.

پس به جبران دقایقی که ندانسته در گرداب اشتباهاتم فرو می رفتم چه باید کرد؟

شاید اگر ناگفته هایی که بر روی قلبم سنگینی می کنند را فریاد بزنم، کسی دلش بسوزد و مرا از زندان افسوس رها کند.

واقعا نمی دانم چه گناهی کردم؟! تو رو به خدا کسی بیاید و به حرمت اشک هایی که بی دلیل بر گونه هایم می نشینند، بدی هایم را توضیح دهد تا بتوانم تلخی واقعیت را در ذهنم بگنجانم.

نگاهم پشیمانی را فریاد می زند اما هنوز نمی دانم برای چه؟

شاید به جرم احساسی که حس نشد...

چقدر آدم ها می توانند بد باشند که هر روز با تمسخر و نفرت به چشمانت خیره شوند تا مجبور باشی در آتش حسرت بسوزی.

از همه خسته ام ، کاش می شد بر روی قلبت بنویسی:

آهااای مردم ، نزدیک نشوید. از بودنتان تنفر دارمم!!

                           صــ ــدف م

 




سه شنبه 30 خرداد 1391 | نظرات ()

دنیای عجیبی شده است. آنقدر عجیب که هزاران فکر و اندیشه برای شناختش متولد می شود ولی هیچ کدام به مقصد نمی رسد.

عجیب شده است که فاصله ی من و تو فقط یک قدم است ولی قلب هایمان فرسنگ ها دور از هم.

من این جا سعی می کنم در پشت کوه های سنگی پنهان بمانم تا در برابر سختی هایی که ناعادلانه بر من روا می شود استوار باشم و تو در چندقدمی من بی پروا می خندی.

من در اندیشه ی یک لبخند تلخ هستم و تو همان را هم از من دریغ و اشک هایم را به این ماتم سرا دعوت می کنی.

ای روزگار، اگر قصد داری با اذیت کردن من لذت ببری کور خوانده ای ؛ حسرت یک آه گفتن را به دلت می گذارم ، زیرا من به سکوت عادت کرده ام.                                 

سکوت می کنم تا صدای خدایی که بار ها در هیاهوی دلم صدایم کرد و من نشنیدم را این بار با جان و دل بشنوم. سکوت می کنم تا آن هایی که از من نفرت دارند، شاد باشند که صدایم را نمی شنوند. سکوت می کنم تا دریابم چه کسی برای مرگ صدایم گریه می کند؟

دیگر دوست ندارم در این دنیای عجیب زندگی کنم . کاش می مردم تا بفهمم قرار است چند قطره اشک در نبودم بر گونه هایت جاری شود و چند شاخه گل بر سر مزارم خواهی گذاشت.

خوب بی انصاف، من که اکنون زنده ام ! چرا به جای این که بعد ها برای دلتنگی هایت به قبرستان بروی اکنون به خانه ی قلبم سری نمی زنی؟؟!!

اگر به ابراز احساسات به مردگان عادت کرده ای، حرفی نیست من که روحم خیلی وقت است از این جهان رخت بر بسته ، جسمم را هم اکنون فدا می کنم تا شاید بر سر مزارم بگویی:"دلم تنگ شده است..."

(این متن خطاب به همه ی کسانی که قرار است روزی از مزارم گذری کنند.حتی خطاب به  کسانی که خیلی وقت است در خاطرشان مرده ام)

 

                                ♥ صـ ـدف م♥




دوشنبه 29 خرداد 1391 | نظرات ()

           

چشم هایم را می بندم و تو را در فرا سوی خیال می بینم ؛ به چشم هایت خیره می مانم تا در جذبه ی نگاهت گم شوم.

من که اکنون در خیال کنارت هستم اما چرا نمی توانی شاد باشی؟

تو که دریای احساس بودی اما اکنون چرا مرا در خود غرق نمی کنی؟ نگذار در ساحل دل تنهایم  در حسرت قطره ای از دریای احساس بپوسم.

بیا و دستان سردم را بگیر تا باهم از واقعیت فرار کنیم ، تنها این طور می توانم برای همیشه در آغوش گرمت آرام بگیرم. من از واقعیت بیزارم زیرا هیچ گاه قصد ندارد سرنوشتمان را با طناب عشق به یکدیگر پیوند بزند ، کافی است که چشمانت را باز کنی تا دو مسیر متفاوت در جاده ی زندگیمان ببینی.

شاید به اشتباه عشق پاکت را در اختیارم می گذاری و مرا به تک تک مهربانی هایت وابسته می کنی و شاید به اشتباه با روزگار می جنگیم تا خاطراتمان با هم رقم بخورد ؛ مقصر تمام این اشتباهات قلبم هست که تو را با تمام تفاوت هایمان می خواهد.

روزی فرا می رسد که دیگر مایی وجود نخواد داشت ؛ من می مانم با قلبی ترک برداشته و تو می روی تا خاطراتمان را به باد دهی. حال که می دانیم چنین روزی وجود خواهد داشت پس بگذار کمی بیشتر مست با تو بودن شوم. از من فاصله نگیر، کافی است از حقیقت دور شوی تا با آواز عشقمان مستانه برقصیم.

 دلگیر مباش ، سرگذشت ما قصه ی بسیاری از عشق های بی سرانجام است...

                                    

                         ♥ صـ ـدف م♥




جمعه 26 خرداد 1391 | نظرات ()

         

آب در میان دستانم می لغزد و من به چهره ام که در میان لرزش آب گم شده است می نگرم، واقعا که در شناخت خود عاجز مانده ام در حالی که بسیاری ادعا دارند مرا می شناسند!

من کیستم؟ این سوالی است که مدام در افکارم پرسه می زند و هر بار من می مانم و سوالی بی جواب که مرا بیشتر به اعماق تاریکی و خاموشی می کشاند.

خسته ام !از هر چیز که تکرار را یاد آور شود و خاطرات تلخ را به رخم بکشد خسته ام!    اما عجیب است که در پس این تکرار آرامشی نهفته است ، آرامشی که مرا به یک سکوت تلخ دعوت می کند.

زندگی همین است ، گاهی باید سوار بر امواج پر تلاطم حوادث باشی و گاهی باید در کنار ساحل آرامش قدم بزنی و آنقدر تکرار شوی تا انبوه سوال ها بر افکارت هجوم آورد، تا مرزی که حس می کنی در این دنیا حتی خودت را هم نشناخته ای .

زمانی که غم های زیادی را در خود حل می کنی و در میان افکارت گم می شوی با آرامش و یکنواختی انس می گیری و زندگی ات تنها به خواب می ماند؛ خواب می بینی که در آسمان بی خیالی پرواز می کنی و بال می زنی تا هر چه زود تر از این دنیای تکرار دور شوی و شاید در سرزمینی دیگر زنده ماندن را فراموش و زندگی کردن را بیاموزی!

 

           ♥¸.•``°•♥…صدف م…♥•°``•.¸♥




دوشنبه 22 خرداد 1391 | نظرات ()

گاهی آدم دوست دارد وجود خود را در گوشه ای از جهان قرار دهد و آرام آرام از آن فرار کند و آنقدر دور شود که خود را فراموش کند.

من که ساحل دلم را به خدا سپرده بودم اما حالا چرا در گرداب پشیمانی فرو می روم؟

خدایا! شرمم می آید صدایت کنم ، لطفی کن و خودت بیا دستانم را بگیر و از این دیار اندوه ببر.مرا از این آدم هایی که انگشت های قضاوت را به سویم نشانه می روند دور کن.

خدایا!دیگر تحملم تمام شده است ، چرا در آغوشم نمی گیری که حداقل بدانم تو مرا بخشیده ای.

در دادگاه عشق روحم را طلب کرده اند و قاضی مرا به بازی احساس و شکاندن قلب محکوم کرده است و اکنون وقت آن است که به سرزمین تنهایی تبعید شوم.

خدایا! فقط تو می دانی که با چه حالی دارم سرزمین عشق را ترک می کنم ، با چمدانی که نامهربانی هایشان را به یادگار در آن گذاشته اند تا همیشه در دنیای تنهایی ام نظاره گرشان باشم تا وجودم بیشتر در آتش حسرت بسوزد...

من که این سفر ملالت بار را پذیرفته ام اما چرا فرصت نداشتم خود و احساسم را ثابت کنم تا فقط مهر بدنامی و سنگدلی بر لوح روحم بر جای نماند ؟!

من می روم ولی با دلی پر خون که دیگر خوبی هایش را باورندارند. در سرزمین عشق از من مجسمه ای خواهند ساخت ، نه برای باقی ماندن در دلهایشان بلکه برای تبدیل شدن به نمادی از تنفر.

من می روم و بدگویی ها و نفرین ها بدرقه ی راهم است و می دانم لبخند را برای همیشه در این راه گم می کنم ، مقصر همه ی این سختی ها قلبم است که هیچ گاه نمی داند چه می خواهد؟!

چقدر سخت است که فکر کنند تمام احساس و رفتارت تظاهر بوده است و کوه یخ مجسم شوی.دیگر توقعی ندارم کسی مرا درک کند زیرا هیچ کس باورم ندارد ، محبتی که این چنین داغونم می کند را برای خودتان نگه دارید .

کاش قاضی مرا به مرگ محکوم می کرد تا مجبور به تحمل این نگاه های پر نفرت نباشم و دیگر کسی از اشتباهاتم سوال نکند.

من خود به تلنگری می شکنم ، شما دیگر برای جبران بدی هایم ضربه نزنید ، فقط رهایم کنید تا در دنیای تنهایی خود بمیرم... رهایم کنید....

                                     ♥ صـــ ـــــــدفــــــ   م   ♥                       




چهارشنبه 17 خرداد 1391 | نظرات ()

                  .   .

جام وجودم خالی از احساس و افکارم در زندان متروک ذهنم در حال پرواز است.

من نه رازی هستم که برای شناختم روحتان را در احساسم حل کنید و نه عجیبم که از دیوانه بازی هایم حیران بمانید ، سنگ نیستم که نامهربانی هایتان را ببینم و نشکنم ، ابر نیستم که بتوانم بر تمام دردهایتان ببارم تا جوانه ی امید در دلهایتان  شکوفا شود ، کوه نیستم تا دوری را تحمل کنم و استوار بمانم ، آب نیستم تا بتوانم همیشه زلال و پاک بمانم ؛ من ... من فقط ساده هستم.

دنیای عجیبی شده است ، از آدم ساده چه توقع هایی دارند!؟

مگر چقدر می توانم رنگ عوض کنم تا از من راضی باشید؟! چرا نمی توانید من را آنگونه که هستم بپذیرید و نه آنطور که شما دوست دارید؟!

هر آدمی که به من می رسد از همان ابتدا چکش خودخواهی اش را بر می دارد تا از وجود من تندیسی باب میل خود سازد و زیرش امضا بزند که تو را آن گونه که دلم خواسته است ساخته ام!

به خاطر خوش حالی دیگران آنقدر نقاب بر چهره ام زده ام که دیگر اصل خود را فراموش کرده ام ، ولی بدانید آخر روزی فریاد خواهم زد:

              ☻ آهااای مردم این منم به همین سادگی☻

                                                           ♥ صـ ـدف م♥




یکشنبه 14 خرداد 1391 | نظرات ()

           .    

مرا به سرزمین دور تبعید و مهر خاموشی بر لبانم زدی! اکنون چه می خواهی؟

از این روح بیمار که با احساسش در جنگ است چه می خواهی؟

تو رفتی و فکر نکردی که من اینجا ، در این خلوت احساس، می پوسم؟!

احساسم را در وجودم به دار آویختم تا شاید از مزارم گذری کنی ، اما چه ساده ام که به خاطره ها چشم دوختم. که چه؟ به امید مسافری که تمام عشقم را با خود برد و من هنوز در امتداد جاده ای تاریک می گریم؟!

در تمام هق هق ها وناله هایم زمانی که از دوری فریاد می زدم و روحم در غم شناور می شد ، تو کجا بودی؟ کجا بودی که اکنون فقط تنهایی را می شناسم!

بی انصاف ، من که داشتم به چاله ی سیاهی که در قلبم به وجود  آوردی عادت می کردم ؛ پس چرا این چاله را وسیع تر می کنی؟

می خواهی ثابت کنی که هنوز در قلبم هستی؟ خودت را خسته نکن خیلی وقت است که ثابت شده....




پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نظرات ()

چقدر زود گذشت آن دورانی که خورشید با عشق بر چهره ام نور می پاشاند و ماه در گوشم لالایی می خواند...

پیچک ها از درختان بالا می رفتند و خاطرات من را نیز با خود همراه می کردند تا هر بار با دیدن درختان خانه ی مادربزرگ از شیرینی خاطرات لبخند بزنم.

کاش زمان متوقف می شد تا هنوز هم آینده را به زیبایی افکار بچگانه ام ببینم و عشق را تنها در یک لباس سفید مجسم کنم.

بازی ها و صداقت هم بازی هایم فراموش ناشدنی است و من چقدر برای آغوش کشیدن عروسک دوست داشتنی ام مشتاقم ، او فقط یک عروسک نبود بلکه دوست و هم دل من نیز بود؛ طوری که احساس نمی کردم که جانی در بدن ندارد. خیلی وقت است که به دنبال انسان عروسک نمایی هستم که غم هایم را بشنود و هیچ نگوید تا من با آغوشش آرام شوم.

گاهی دوست دارم آنقدر به چهره ی مهربان پدربزرگم نگاه کنم که در نگاه خسته ی او گم شوم . پدربزرگ عزیزم، اکنون که خاموش به من می نگری آرزو دارم مثل آن روز ها توپ بازی کنیم و صدای خنده هایمان سکوت خانه را درهم شکند.

نمی دانم در آن خانه چه طلسمی است که با ورود به آنجا بی بهانه شاد می شوم و شاید به احترام عشقی که در آن جا به من هدیه شده است غم ها به کناره می روند!

ای ثانیه ها مرا با خود به گذشته ببرید تا یک بار دیگر در حیاط آن جا آب بازی کنم و از طراوت موهای خیسم به وجد آیم تا از خنده در چانه ام چال افتد.

چقدر ساده بودم که با تلنگری احساس می کردم در این دنیا هیچ کس مرا دوست ندارد و از ناراحتی هق هق گریه سر می دادم و تنها نوازش مادرم بود که مرا آرام می کرد . آنقدر به مهر مادری وابسته بودم که اگر از سرکشی هایم خورده می گرفت غم عالم در دلم می نشست.

در آن زمان بزرگ ترین دردم آن بود که گاهی احساس می کردم آدم بزرگ ها  چقدر سنگ دل هستند که کودکی را درک نمی کنند و سعی دارم قلب من نیز سنگ نشود و کودکی را از لای خاطرات خاک خورده ام بشناسم.

هیچ چیز دل انگیز تر از آن نبود که با هم بازی هایم بر روی تاب خانه بنشینیم و شعر کودکانه سر دهیم ، آن تاب مانند قطاری بود که ما را به کاروان شادی ها پیوند می داد. 

دلم تنگ است برای بچگانه بودن...

این متن را تقدیم به دو هم بازی عزیزم – ثمین و سارا- که هنوز هم عاشقانه و بچگانه دوستشان می دارم.

                   آپلود«..... کاروان شادی هایمان




دوشنبه 1 خرداد 1391 | نظرات ()

              ..

کاش شهر خاطراتم را در دنیای حال گم می کردم که این چنین مست باهم بودن نمی شدم ؛ حتی باران اشک هایم هم نمی تواند این خاطرات کهنه را از ذهنم بشوید!

شاید قلبم به شهر خاموشی احساس تبعید شده است تا مجازاتی  برای رویاهای سرکشم باشد و نمی دانم برای سرکوب احساس چه باید کرد؟!

رویا واژه ی آشنایی است برای من که کسی را در خیالم دوست می دارم و نمی دانم که او کیست ؟! شاید هم از دانستنش شرم دارم .

با رویا می توان خاطرات آینده را با قلم احساس نوشت و خاطرات گذشته را تصحیح کرد ؛ زیباترین لحظات زندگی ام زمانی است که در رویا فرو رفته ام ، زیرا در دنیای خیال هیچ مرزی وجود ندارد و می توان عاشق کسی شد که در دنیای واقعی هیچ گاه به او نمی رسی.

خیال مانند پیچک افکارت را احاطه می کند و سپس روزی فرا می رسد که تمام دنیایت را گرفته  است و شاید مانند سمی شود که وجودت را از بین خواهد برد.

ممکن است سال های سال کسی را در خاطرت دوست داشته باشی در حالی که او حتی یک بار هم به تو فکر نکرده باشد ، آن موقع افسوس خواهی خورد که چرا از مرز خیال عبور کردی و با وقاحت او را در رویای خود سهیم دانستی!

رویا نوشدارویی است که روحم را آرامش می بخشد ، ولی کاش توان مهار کردنش را داشتم تا این چنین وابسته ی شخصیت های خیالی ام نباشم.

پیوند واقعیت با خیال جشنی عظیم خواهد شد که در آن شادی ها مهمان می شوند و خاطرات زیبا...

                                 صدف م




جمعه 29 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

         .متن کوتاه عاشقانه و غمگین 91.

غم افسانه ای است که از دریچه ای ناشناخته بر روح های خسته فرو می ریزد و افسوس که "ای کاش " هایمان زینت بخش آن می باشند.

در خاطر هر کس کاخ غمی است که از آجرهایی به جنس هیچ ساخته شده و افسوس که کاخ نشین گشته ایم.

در شاه راه خاطراتمان اندوه مدام در حال رفت و آمد است تا فرصت فکر کردن به شادی ها را از ما دریغ کند و این چنین می شود که مشکلات را بزرگ می پنداریم.

غم برای ورود به افکارت اجازه نمی خواهد، او به هرحال که باشی به سراغت خواهد آمد و تصمیم با تو است که هم نشین و هم آواز سوز دلت باشی یا او را از وجودت دور کنی!

بسیاری از ما با اندوه انس گرفته ایم و گاهی خود به دنبالش می رویم و جالب این است که هر آدمی غم و مشکل خود را متفاوت و بزرگ تر از دیگری می داند وغافل از اندوه هم نوع خود و این واقعیت زندگی است که اندوه دیگران آن طور که باید در فهم ما نمی گنجد.

قلب جایی است که اندوه را می پذیرد و عقل جایی که برای آن تصمیم می گیرد. اعتراف می کنم که من نیز گاهی دوست دارم همراه با موسیقی حزن انگیزی که در قلبم خوانده می شود، مستانه برقصم و اشک هایم را به دعوت بپذیرم.

زمان و روزنه های امید مانند آبی هستند که آتش غم را خاموش می کنند. افسانه ی غم  زمانی معنا پیدا می کند که شادی را باور داشته باشیم پس باید برای حضور شادی، غم را به جان بخریم.

                                 *صدف م*


ادامه مطلب
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

     


جوانه ی کوچکی بودم که از خاکی سرد سر بیرون آورد؛برگ های کوچکم در باد می لرزید و در میان امواج طوفانی ساحل آرامشم را یافتم و هنگامی که در آغوشت آرام گرفتم  صدای آشنایی تمام وجودم را لبریز از احساس کرد، با شنیدن صدای ضربان قلب تو سکوت حکم فرما شد و دیگر صدا های غریب و نا آرام را نمی شنیدم.

تو همانند خورشیدی هستی که با محبتت به من گرما بخشیدی و مانند ماه همیشه تابان زمانی که میان کوچه های ناامیدی و زندگی گم می شوم تو با مهربانی راه را نشانم می دهی ، نسیمی هستی که از غم هایم عبور می کنی تا درمانده ی راه نباشم.

از اولین روزی که به این کره ی خاکی آمدم و احساس غربت و دلتنگی تمام وجودم را فرا گرفت، با تو آشنا شدم و چه عاشقانه مرا نوازش می کردی! گریه های کودکی ام بهانه ای بود تا تو مرا بیشتر در آغوش بگیری و خنده هایم برای این بود که لبخند را بر چهره ی زیبایت ببینم.

نگرانم که گذر زمان  محبت ها را از یادمان ببرد و شاید من به اشتباه در مسیری از زندگی قرار بگیرم، ولی تنها خواهش من این است که مرا در بازی زندگی تنها نگذاری و بدانی که همیشه محتاج آغوش گرمت هستم.

یادت می آید؟ ما از همان ابتدا عاشق هم بودیم و باید به آن هایی که دوستشان داریم هرچندوقت یک بار شعله ی عشق را یادآوری کنیم و امروز بهانه ای بود تا یادآوری کنم با تمام وجود دوستت دارم.

دوست داشتم برای چنین روزی بهترین هدیه را فراهم کنم پس تمام افکار عاشقانه و آروزهای گرمم را به مادرم تقدیم می کنم.

                        بهترینم روزت مبارک...




شنبه 23 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

moon

آسمان به خون آمیخته . این نشان از وداع خورشید و طلوع  ماه است؛آفتاب گردان نمی خواهد از گیسوان طلایی خورشید دل بکند و از دوری دوباره افسوس می خورد . خورشید شال نارنجی بر تن می کند و کم کم دور می شود و جنگل در سکوت فرو می رود ولی در این میان برکه و ماهی ها در شادی غوطه ور شده اند.

نقش نگار سقف زمین را با قلمو سیاه رنگ می کند و انبوه ستاره ها را بر آن وصل می کند ، حال آسمان برای شب نشینی  ماه آماده است.

ماه قانون سیاهی شب را می شکند و نور را به طبیعت هدیه می کند ، او آسمانی است ولی با خشوع به مهمانی برکه می رود ، فقط عکسش بر روی برکه نیست بلکه تمام وجودش در آب شناور است و ما به اشتباه در آسمان به دنبال ماه می گردیم . اگر نشانی ماه را بگیری ماهی ها او را در میان نیلوفرهای آبی نشان می دهند!

 




ادامه مطلب
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
 

 چشم هایم را بسته ام و با رویاهایم باورت کردم...

باد سردی وزیدن گرفت و خش خش برگ ها آواز پاییزی سردادند.

گاهی صدا های آشنایی در گوشم زمزمه می کنند اما چشمانم بسته است و فقط حضورشان را احساس می کنم.

شبی در زیر درخت بید مجنون به دنبال ردپای خیال بودم؛خیال ازآن جا عبور کرده بود زیرا به برگ ها طراوت بخشیده و ریشه ی درخت را مدهوش کرده بود، طوری که ریشه سر از خاک بیرون آورده و به آسمان چشم دوخته بود.

صدای آوازی از دور می آمد، آرام و غم بار بود ، کمی بعد احساس کردم به طرز عجیبی با آهنگ در حرکتم، نسیم و برگ ها نیز به رقص درآمده بودند ، هرچه به جلو می رفتم موسیقی بهتر به گوش می رسید:

من....

            من یه رویا دارم...

                                   حتی موقعی که عذاب می کشم و می لرزم

بهش فکر می کنم

                      رویایی که عمیقا از ته قلبم دارمش

                               




***ادامه مطلب***
پنجشنبه 31 فروردین 1391 | نظرات ()

لحظه هایم گذشت و شخصیت های جدیدی در کتاب زندگی ام حضور پیدا کردند و بعضی شخصیت های دیرین نقاب هایشان را برداشتند و چه آسان تیشه بر ریشه ی آرزوهایم زدند.

عشق و نفرت را هردوباهم حس کردم و چه غریبانه با ثانیه های عمرم آشنا شدند؛ به من ثابت شد نفرت از عشق به وجود می آید آن زمانی که عزیزت پازل های قلبت را از هم جدا می کند.

اشک و لبخند شیرینی لحظه هایم بودند، اشکی که از دلتنگی بر گونه هایم نشست و لبخندی که از شوق دیدار... همه را دوست می دارم زیرا سطر های سرنوشتم را پر می کنند.

قهر های کودکی به شوق آشتی بود اما اکنون با دلی شکسته قهر می شوم و از روی ناچاری و فراموش بدی آشتی می کنم،انگار دستانم عادت کرده اند تکه های قلب شکسته ام را خود پیوند بزنند...

روزی فرا می رسد که تمام آشنایان لباس غریبگی بر تن می کنند و تو می مانی و یک دنیا خاطره ولی انگارخاطره ها نیز رنگ بی وفایی را بر چهره ی روزگار می بینند و کم کم از ذهنت پاک می شوند، این طور می شود که همه تنهاییم .

 

                                     




***ادامه مطلب***
جمعه 4 فروردین 1391 | نظرات ()

"مشق بندگی"

پنجره را باز می کنم و به خورشید که از غم دوری زمین خون گریسته

است و آسمان را سرخ کرده است می نگرم.باز هنگام غروب است و دل من نیز پراز تمنا می شود ، نمی دانم این حس غریب از کجا می آید که چشمانم را بارانی و دلم را آسمانی می کند!

در و جودم نیازی را احساس می کنم و به دنبال یک آرامش گم

شده هستم در همین حال که روحم تشنه ی آرامش است و اشکهایم بی اختیار بر روی گونه هایم نشسته است ، صدایی آشنا به

گوش می رسد : الله اکبر الله اکبر .....




ادامه داستان....
یکشنبه 20 آذر 1390 | نظرات ()

"شور حسینی"

جمیع آن چه خورشید بر آن طلوع می کند ، تمام دنیا ومافیها ، دریا و خشکی آن در نزد کسی که با خدای خودش آشنایی دارد و عظمت الهی را درک کرده و در پیشگاه الهی سرسپرده است ، مثل یک سایه است.

این واژه ها که بوی جوان مردی می دهد سخنان امام حسین (ع) است ؛ همان آزاد مردی که تا قطره ی آخر خونش فریاد می زد:((مردن با عزت و شرافت ، از زندگی با ذلت بهتر است .))

در روز عاشورا حسین (ع) حد آخر مقاومت را هم می کند. دیگر وقتی است که به کلی توانایی از بدنش سلب شده است. یکی از تیراندازان ستمکار تیر زهر آلودی را به کمان می کند و به سوی اباعبدالله می اندازد که درسینه ی اباعبدالله می نشیند و آقا دیگر بی اختیار روی زمین می افتد. چه می گوید؟ آیا در این لحظه تن به ذلت می دهد؟ آیا خواهش و تمنا می کند؟ نه بلکه بعد از گذشت این دوره ی جنگیدن رویش را به سوی همان قبله ای که هرگز از آن منحرف نشده است می کند و می فرمایید :((راضی ام به رضایت ، تسلیم کارت هستم، هیچ معبودی غیر از تو نیست، ای فریاد رس فریاد خواهان.))

این ایام رو به تمام عاشقان امام حسین تسلیت می گم . به امید روزی که دراین ماه درس آزادگی را بیاموزیم.

بیاید در ماه محرم زنجیر نزنیم

اما زنجیر از پای ازاد مردی باز كنیم

سینه نزنیم

اما سینه دردمندی را از غم و اه پاك كنیم

اشكی نریزیم

اما اشك از چهره مظلومی پاك كنیم

انوقت

با افتخار بگوییم:

یا حسین

                                     *****

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند ."دکتر علی شریعتی"

 




دوشنبه 14 آذر 1390 | نظرات ()

"سکوتی سنگین تر از فریاد"

کسی مرا در باد می خواند؛می خواهم پر بکشم اما بال هایم درون قفس ذهنم شکسته است، جام وجودم لبریز از احساساتی شده است که جز خدا کسی متوجه آن نمی شود و گاهی اشک هایم در برابر این رنج گونه ها یم را خیس می کنند.

در مقابل احساساتم چنان سکوتی کرده ام که گاهی خود نیز مفهوم نگاه های  بی طرف و خنده های تلخم را درک نمی کنم ؛ روحم را در قالب انسانی شاد قرار داده ام و  از خیلی مسائل به راحتی می گذرم در حالی که شیشه ی قلبم سالهاست که ترک برداشته.

بر روی قایقی نشسته ایم و روی امواج زندگی در حال حرکت هستیم ؛ گاهی فقط به فکر رفتن هستیم ومقصد را فراموش کردیم . چند وقت است که دوباره چشم هایم هوای باریدن کرده است ؛ مدام از خود می پرسم تا کجا باید پارو زد و به کجا می رسم؟!




ادامه داستان
چهارشنبه 25 آبان 1390 | نظرات ()

همیشه دوست داشتم مثل ابر باشم ، چون ابر آنقدر شهامت دارد که هروقت دلش گرفت جلوی همه گریه کند.

****

وقتی از همه جا نا امید شدی رو به کوهی وایسا و فریاد بزن: «آیا امیدی هست؟!» خواهی شنید: هست........ هست......... هست

*****




ادامه جمله ها
چهارشنبه 25 آبان 1390 | نظرات ()

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

"دکتر علی شریعتی"

**************




ادامه مطلب
چهارشنبه 25 آبان 1390 | نظرات ()

"سکوت دریا "

بر روی سنگی نشسته ام و دریای بیکران را تماشا می کنم ؛ خورشید غروب کرده است و دریای آبی را با رنگ قرمز  آمیخته است گویا  دریا  آتش گرفته است و از غم دوری خورشید می سوزد.

هنوز نمی دانم چه چیز در قلب پاک دریا وجود دارد که تا این حد به من آرامش می بخشد و مرا سرشار از احساسات می کند .




ادامه داستان
چهارشنبه 25 آبان 1390 | نظرات ()

"اهداف چت "

اهداف استفاده از محیطهاى چت( (CHATیا گفتمان در شبكه اینترنت همواره از موضوعات قابل بحث در میان كاربران اینترنتى و تحلیلگران اجتماعى است.

بنابه نتایج به دست آمده از یكى از نظرسنجیهاى سایت " شبكه فناورى اطلاعات ایران"( ،(WWW.IRITN.COMبیشترین كاربران ایرانى به منظور تفریح، سرگرمى و دوستیابى از چت در اینترنت استفاده مى كنند.

۳۲درصد كاربران شركت كننده دراین نظرسنجى هدف خود از چت كردن را "تفریح و سرگرمی" و ۲۳درصد از آنها هدف خود را "دوستیابی" اعلام كرده اند.

همچنین ۱۳درصد كاربران ، " ازداوج " و ۱۱درصد آنها "حل مشكلات" را از اهداف خود براى چت كردن در اینترنت دانسته اند.




ادامه ی بحث
شنبه 14 آبان 1390 | نظرات ()

"پنج حرف ساده ی الفبا"

پرتو های خورشید در جانم نفوذ کرده است ، من با حسرت به آسمان نگاه می کنم و در آرزوی پروانه شدن هستم ای کاش می توانستم به اوج آسمان ها بروم و خاطراتم را به گوش همه برسانم ؛ خاطراتم را باید به ابر ها بگویم تا زمانی که باران ببارد بوی عطراگین خاطراتم به مشام همه برسد تا باری دیگر تمام شهر لحظات گمشده ی خود را پیدا کنند و شاید مرا که روزی با آن ها زندگی کرده ام را به خاطر آورند .




ادامه داستان
سه شنبه 3 آبان 1390 | نظرات ()

بهلول و عالم:

روزی بهلول را بر در خانه­ی ابوحنیفه گذر افتاد. او مشغول درس گفتن بود و می­گفت: من بر سه چیز ایراد دارد چه خلاف عقل است:

اول آن­که می­گویند شیطان به آتش معذب خواهد گشت و حال آن­که ماده­ی شیطان از آتش است. چگونه آتش، آتش را سوزاند. دیگر آن­که گویند: خدای تعالی را نمی­توان دید، این چگونه ممکن است که شیء وجود داشته باشد و دیده نشود. دیگر این که می­گویند خالق همه­چیز خداست و همه­چیز از جانب اوست با وجود این بنده مختار است و این خلاف عقل است.

چون سخن بدین جا رسید، بهلول کلوخی از زمین برداشت و بدو افکند. کلوخ به پیشانیش رسید و بشکست و خون جاری شد. شاگردان ابوحنیفه بهلول را گرفتند. چون او را شناختند به سبب قرابنش با خلیفه، جرات نکردند که به او جسارتی کنند و از این واقعه نزد خلیفه شکایت کردند.

خلیفه بهلول را طلبید. چون حاضر شد. خلیفه به او عتاب نمود و گفت: چرا سر ابوحنیفه را شکستی و بدو تعدی نمودی؟ بهلول گرفت: من نشکسته­­ام. خلیفه امر نمود تا ابوحنیفه را حاضر کردند. ابوحنیفه با پیشانی بسته وارد شد. بهلول رو به او نمود و گفت: از من چه تعدی به تو شده است؟ ابوحنیفه گفت: کدام تعدی از این بیش که سر مرا بشکستی و تمام شب به سبب درد سر آرام و قرار برای من نبود. بهلول گفت: کو درد؟ عالم گفت: درد دیده نمی شود!

بهلول گفت: پس درد وجود ندارد دروغ می­گویی، چه تو می­گفتی که ممکن نیست شیء موجود دیده نشود. دیگر آن­که کلوخ ممکن نیست به تو صدمه زند، چون تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک! همچنان که آتش، آتش را نسوزاند خاک هم در خاک اثر ننماید. دیگر آن­که من نبودم که زدم.

ابوحنیفه گفت: پس که بود؟ گفت: همان خدایی که همه­ی کارها را از او می­دانی و بنده را نیز مجبور مطلق. هارون جواب او را بپسندید و ابوحنیفه شرمنده از آن مجلس برفت.

 




دوشنبه 2 آبان 1390 | نظرات ()

"خانه ای باید ساخت"

 

توی کوچه

تب و تاب

قصه ی من و آه:

نمی خواهم که در این آبادی

که همه مردم آن خارهارا خوار می بینند

گُل ها را گِل می بینند بمانم

نمی دانم به کجا باید رفت؟!

به کجابایدرفت که بوی خیانت به مشام هانرسد

حرف های از روی عادت به زبان هانیاید!

نمی دانم تا کجا باید رفت؟!

که درختی رایافت

که زیر سایه ی آن بتوان عشق را دید

که توان روی تک تک برگ های آن واژه ی زیبای زیبایی را نوشت

شاید سهراب راست می گوید!

((قایقی باید ساخت

باید انداخت به آب))

اما من نمی خواهم که روم آن سوی دریاها

هرچه باشد

من در اینجا بودکه بازی گنجشک ها

باریدن باران را

بوی نمدار خاک را درک کردم

وهمین جا بود که اشک هایم را بالبخند پاک کردم

در این آبادی خانه ای باید ساخت

باید آن راساخت در وسط آبادی

در این خانه شمع صداقت باید روشن کرد

دیوار هارا با مهر و محبت رنگ کرد

خانه ای خواهم ساخت پر از مهر و صفا

همه ی مردم شهر شاید شاد شوند با خانه ی من در رویا!

 

صدف م

 




دوشنبه 2 آبان 1390 | نظرات ()

"شناخت"

استاد مطهری در این باره می گویند:

خود شناخت نیازی به تعریف ندارد شناخت را باید با یک لفظ روشن تری بیان کرد.

شناخت یعنی آگاهی و آگاهی احتیاجی به تعریف ندارد. تا وقتی که محتوای شناخت کاملا دانسته نشود نمی شود روی تعریفش بحث کرد. 

*شناخت معانی گوناگونی را درزمینه های مختلف به خود اختصاص داده است . در علم روان شناسی منظور از شناخت عملکرد های روانشناسانه ی فرد می باشد.

عوامل مختلفی همچون حافظه ، ادراک ، زبان ، استدلال و تصمیم گیری از جمله فرایند های ذهنی هستند که در مراحل گوناگون شناخت دخالت دارند.

علوم شناخت : این دسته از علوم بین رشته های علمی وسیع وگوناگونی همچون فلسفه ، زبان شناسی ، روان شناسی، علوم اعصاب ، هوش مصنوعی و مردم شناسی را به هم پیوند می دهد.

ـ برای شناخت نیاز به ابزار داریم و مورد دیگر درک موضوعات شناخت است . " جهان بینی برپایه ی شناخت است وهرکس که جهان بینی متفاوتی دارد بنابر این شناخت او و معیار های درست یا نادرست بودن شناخت بدست آمده اش متفاوت است .

شناخت دینی <شناختی که در کتاب قران به آن اشاره شده> :

شناخت های زیادی در اسلام به آن اشاره شده است از جمله خداشناسی ، معرفت شناسی و...

در فلسفه ی اسلام ما بابی تحت عنوان "نظریة المعرفة" یعنی نظریه ی شناخت نداریم ، ولی اغلب  مسایلی که در باب شناخت مطرح کرده است به طور متفرق در مسایل مربوط به عقل و معقول ، مسایل مربوط به وجود ذهنی و مسایل مربوط به نفس و کیفیات نفسانی مطرح شده است بنابراین از زمان قدیم به اهمیت شناخت پی برده بودن.

در قران راه رسیدن به شناخت را پیروی از انبیا و اولیا می داند و معلم حقیقی این علم را خدای رحمان معرفی کرده است.

شناخت های اجتماعی :

شناخت اجتماعی هم چون شاخه های دیگر شناخت بسیار پیچیده می باشد شناخت اجتماعی برداشتی است که نسبت به شخص مقابل و یا اجتماع می کنیم .

که شناخت صحیح و کامل هر انسانی نیاز به زمان بسیار زیادی دارد ؛ شناخت اجتماعی چند دسته دارد 1ـشناخت ظاهری که برای هر فردی امکان پذیر می باشد . معمولا اولین شناختی که از شخص مقابل پیدا می کنیم شناخت ظاهری او هست یعنی هنوز به رفتار های واقعی شخص پی نبردیم <شناختی موفق است که به باطن توجه شود>

2ـشناخت باطنی طرف مقابل ؛که ممکن است درست یا نادرست متوجه آن شده باشیم شناخت باطنی یا از روی احساسات گرفته می شود ویا از روی عقل و منطق و از نظر بسیاری از روان شناس ها شناختی مناسب است که از روی عقل باشد البته ناگفته نماند که احساسات را نیز باید در این زمینه در نظر داشته باشیم ولی باید بتوانیم احساسات را کنترل کنیم تا باعث نشود چشممان را بر روی حقیقت و منطق ببندیم.

برای مثال زمانی که دو شخص می خواهند برای ایجاد ارتباط و یا شناخت برای ازدواج یکدیگر را بشناسند و از ویژگی های یکدیگر شناخت پیدا کنند باید راه های رسیدن به شناختی درست را بلد باشند متاسفانه این گونه شناخت ها چون بیشتر براساس احساسات تصمیم گرفته می شود نتیجه ی مطلوبی ندارد. عده ای معتقد اند که برای شناخت قبل از ازدواج باید دوطرف مدتی را باهم بگذرانند تا از تمام ویژگی های یکدیگر مطلع شوند اما باید توجه داشته باشیم که اگر این مدت زمان آشنایی طولانی شود تصمیم نهایی از روی عقل گرفته نمی شود بلکه به دلیل احساسات و وابستگی های پیش آمده تصمیم می گیرند و نکته ی دیگر این است که در این زمان آشنایی هر دو طرف سعی می کنند که برخی از ویژگی های خود را بهتر نشان دهند و تقریبا می توان گفت که شناخت ظاهری نسبت به هم پیدا می کنند بنابر این شناخت نامناسب به وجود می آید چون احساسات باعث می شود واقعیت را آن گونه که  آرزویش را داریم  ببینیم.

برای رسیدن به شناختی واقعی باید از تمامی جنبه ها به موضوع مورد نظر بیندیشیم و مورد برسی قرار بدهیم راه های رسیدن به شناخت در هر زمینه ای متفاوت است و در هر زمینه باید از ابزار های شناخت خودش استفاده کرد.

اگر می خواهیم  به شناختی درست دست یابیم باید درمورد آن موضوع یا آن شخص تحقیق بکنیم و طرز فکرهای گوناگون و نظر های دیگران را  بشنویم و درپایان با استفاده از عقل و منطق تصمیم بگیریم که شناختی درست داریم یا نه" باید توجه داشته باشیم برای رسیدن به شناخت درست باید احساسات را کنترل کنیم"

گاهی یک شناخت نادرست مسیر زنگی مارا به بیراه می کشد  و پیامد های بسیار ناگواری را به همراه دارد برای مثال اگر به اشتباه از یک گروه یا هذبی پیروی کنیم و تعصب نابه جا نسبت به آن داشته باشیم  حتی  ممکن است به دلیل شناخت نادرست و این

که ما می پنداریم آن هذب هیچ خطایی ندارد و بهترین است جانمان را ازدست بدهیم.

وبرعکس یک شناخت درست می تواند دشوارترین سختی ها را به آرامش تبدیل کند .

مرز بین شناخت صحیح و نادرست بسیار کوتاه است و همین امر باعث شده است که خیلی اوقات  فکر کنیم شناخت درستی پیدا کردیم ولی در عین حال  درمسیر اشتباه پا گذاشته ایم  چون تشخیص شناخت ها بسیار دشوار است باید حتما از تجربیات و نظرات دیگران استفاده کنیم و تصمیم گرفته شده را با عقل خود بسنجیم.

 

صدف م




دوشنبه 2 آبان 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس