تبلیغات

> حرف های ناگفته

لحظه هایم گذشت و شخصیت های جدیدی در کتاب زندگی ام حضور پیدا کردند و بعضی شخصیت های دیرین نقاب هایشان را برداشتند و چه آسان تیشه بر ریشه ی آرزوهایم زدند.

عشق و نفرت را هردوباهم حس کردم و چه غریبانه با ثانیه های عمرم آشنا شدند؛ به من ثابت شد نفرت از عشق به وجود می آید آن زمانی که عزیزت پازل های قلبت را از هم جدا می کند.

اشک و لبخند شیرینی لحظه هایم بودند، اشکی که از دلتنگی بر گونه هایم نشست و لبخندی که از شوق دیدار... همه را دوست می دارم زیرا سطر های سرنوشتم را پر می کنند.

قهر های کودکی به شوق آشتی بود اما اکنون با دلی شکسته قهر می شوم و از روی ناچاری و فراموش بدی آشتی می کنم،انگار دستانم عادت کرده اند تکه های قلب شکسته ام را خود پیوند بزنند...

روزی فرا می رسد که تمام آشنایان لباس غریبگی بر تن می کنند و تو می مانی و یک دنیا خاطره ولی انگارخاطره ها نیز رنگ بی وفایی را بر چهره ی روزگار می بینند و کم کم از ذهنت پاک می شوند، این طور می شود که همه تنهاییم .

 

                                     

امسال سرنوشت برایم به گونه ای به رقم خورد که این قانون را بر روح و روانم هک کنم : تو در این دنیا تنهایی. خیلی بی رحمانه است ولی این قانون زندگی می باشد، باید یادبگیرم من در این دنیا هیچ کس را جز خودم و خدای نازنینم ندارم.اگر به روزگار تکیه کنم در آخر به زمین می خورم...

درروزهای پایانی سال همه به فکر بهاری هستند که با دامنی پر از گل و شکوفه به خانه هایشان می آید و نسیمی که گرد و غبار دل ها را پاک می کند و به روح نشاطی دوباره می بخشد ولی در این میان کم تر کسانی پیدا می شوند به فکر زمستان باشند که با اندوه با آنها خداحافظی می کند.همیشه دلم به حال زمستان می سوزد که به خاطر سرمایش فراموش می شود...

زمستان دلگیر نباش، می دانم با وجود سرمایی که به طبیعت می بخشی قلبت گرم و پر شور است ؛ نمی خواهد با اشک از ما خداحافظی کنی زیرا تو عروس فصل ها می باشی ، رودخانه ها از حیرت زیبایی تو یخ می بندند و درختان به احترام قدم هایت به خواب می روند تا تو باوقار بیشتری طبیعت را مدهوش خود کنی که مبادا خش خش برگی موسیقی زمستانه که بادهای سرد در گوش زمین می خوانند را بر هم زنند ؛ عزیزم تو عاشق خورشیدی و وجود سردت به این دلیل است که خورشید با گرمای بیشتری بتابد، با قلب گرم و مهربانت زمین را سرد می کنی تا همه تو را فراموش و معشوقت خورشید را ستایش کنند.

هنگامی که قطره های باران را می بینم به این فکر می کنم که آسمان هم با تمام شکوه و عظمتش اگر دلش بگیرد گریه می کند، دل ما به وسعت آسمان نیست ولی دردها به به تعداد قطره های باران... پس درآغاز سال نو فقط باید غم ها را به دست بادهای بهاری سپرد و شادی را در باغچه ی دل کاشت تا با محبت رشد کند.

این روزها خداوند دفتر های نو را به بنده هایش عیدی می دهد تا با قلم عشق و اندیشه ی خودمان پر بشوند ولی یادت باشد همیشه خدایی هست که کمک کند بهترین را بنویسی.

نوروز بهترین بهانه برای شروعی دوباره است ، این بهانه ی گران قدر را تبریک می گویم

                                          صدف م




جمعه 4 فروردین 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس