تبلیغات

> حرف های ناگفته

 

 چشم هایم را بسته ام و با رویاهایم باورت کردم...

باد سردی وزیدن گرفت و خش خش برگ ها آواز پاییزی سردادند.

گاهی صدا های آشنایی در گوشم زمزمه می کنند اما چشمانم بسته است و فقط حضورشان را احساس می کنم.

شبی در زیر درخت بید مجنون به دنبال ردپای خیال بودم؛خیال ازآن جا عبور کرده بود زیرا به برگ ها طراوت بخشیده و ریشه ی درخت را مدهوش کرده بود، طوری که ریشه سر از خاک بیرون آورده و به آسمان چشم دوخته بود.

صدای آوازی از دور می آمد، آرام و غم بار بود ، کمی بعد احساس کردم به طرز عجیبی با آهنگ در حرکتم، نسیم و برگ ها نیز به رقص درآمده بودند ، هرچه به جلو می رفتم موسیقی بهتر به گوش می رسید:

من....

            من یه رویا دارم...

                                   حتی موقعی که عذاب می کشم و می لرزم

بهش فکر می کنم

                      رویایی که عمیقا از ته قلبم دارمش

                               

مدهوش و سرگردان به برکه ای با آب زلال رسیدم که ناگهان موسیقی به پایان رسید و سکوت حکم فرما شد.

باحیرت در کنار برکه زانو زدم...

این تصویر من نبود که بر روی آب برکه آرام گرفته بود، عمری در جست و جوی خیال حقیقت را فراموش کرده بودم و اکنون آن را در وجود خود یافتم.

باور نمی کردم که خیال درون من باشد، همان خیالی که با وجود آن امید داشتم و با عطرش مست می شدم.

من در افکارم غرق بودم ولی خیال همچنان با ظاهری فریبنده در برکه به من می نگریست. با لبانی خاموش مرا به دنیایی غریب دعوت می کرد.

پشت سرم را نگاه کردم، جاده ی زندگی ام را می دیدم که با حقیقت و آرزوی رسیدن به خیالت ساخته شده بود.باید با تمام آن ها خداحافظی می کردم و با خیال هم سفر می شدم؟

باز هم مست خاطره ها شده بودم ، چیزی نمانده بود که خود را در برکه ی خیال غرق کنم.ناگهان گردبادی وزیدن گرفت وباد وحشیانه خاک ها را به صورتم می کوبید، به خود آمدم، از خاک شرمنده بودم.او می خواست مرا به یاد ذاتم بیاندازد،زیرا من زاده ی او هستم.پاهایم سست شده بود، اگر به برکه می رفتم دیگر هیچ وقت سربر بالین خاک نمی گذاشتم و برای همیشه از وجودم دور می ماندم.

در ذهنم جرقه ای زده شد. دستانم را از آب برکه پر کردم و جرعه ای از آن نوشیدم، سپس با عجله برخاستم و به سوی جاده ی زندگی دویدم، آن قدر سریع که پاهایم را بر روی زمین احساس نمی کردم، پرواز می کردم...

سال ها گذشت و زندگی من در همان شب متوقف شد. همان یک جرعه کافی بود تا درونم دگرگون شود و دنیایم به برکه مبدل گردد، حتی خاک دیگر بوی همیشگی اش را نمی داد بلکه بوی نیلوفرهای آبی را به مشامم می رساند...

         .برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید.

                                                                        *صدف م*




پنجشنبه 31 فروردین 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس