تبلیغات

> حرف های ناگفته

     


جوانه ی کوچکی بودم که از خاکی سرد سر بیرون آورد؛برگ های کوچکم در باد می لرزید و در میان امواج طوفانی ساحل آرامشم را یافتم و هنگامی که در آغوشت آرام گرفتم  صدای آشنایی تمام وجودم را لبریز از احساس کرد، با شنیدن صدای ضربان قلب تو سکوت حکم فرما شد و دیگر صدا های غریب و نا آرام را نمی شنیدم.

تو همانند خورشیدی هستی که با محبتت به من گرما بخشیدی و مانند ماه همیشه تابان زمانی که میان کوچه های ناامیدی و زندگی گم می شوم تو با مهربانی راه را نشانم می دهی ، نسیمی هستی که از غم هایم عبور می کنی تا درمانده ی راه نباشم.

از اولین روزی که به این کره ی خاکی آمدم و احساس غربت و دلتنگی تمام وجودم را فرا گرفت، با تو آشنا شدم و چه عاشقانه مرا نوازش می کردی! گریه های کودکی ام بهانه ای بود تا تو مرا بیشتر در آغوش بگیری و خنده هایم برای این بود که لبخند را بر چهره ی زیبایت ببینم.

نگرانم که گذر زمان  محبت ها را از یادمان ببرد و شاید من به اشتباه در مسیری از زندگی قرار بگیرم، ولی تنها خواهش من این است که مرا در بازی زندگی تنها نگذاری و بدانی که همیشه محتاج آغوش گرمت هستم.

یادت می آید؟ ما از همان ابتدا عاشق هم بودیم و باید به آن هایی که دوستشان داریم هرچندوقت یک بار شعله ی عشق را یادآوری کنیم و امروز بهانه ای بود تا یادآوری کنم با تمام وجود دوستت دارم.

دوست داشتم برای چنین روزی بهترین هدیه را فراهم کنم پس تمام افکار عاشقانه و آروزهای گرمم را به مادرم تقدیم می کنم.

                        بهترینم روزت مبارک...




شنبه 23 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس