تبلیغات

> حرف های ناگفته

"خانه ای باید ساخت"

 

توی کوچه

تب و تاب

قصه ی من و آه:

نمی خواهم که در این آبادی

که همه مردم آن خارهارا خوار می بینند

گُل ها را گِل می بینند بمانم

نمی دانم به کجا باید رفت؟!

به کجابایدرفت که بوی خیانت به مشام هانرسد

حرف های از روی عادت به زبان هانیاید!

نمی دانم تا کجا باید رفت؟!

که درختی رایافت

که زیر سایه ی آن بتوان عشق را دید

که توان روی تک تک برگ های آن واژه ی زیبای زیبایی را نوشت

شاید سهراب راست می گوید!

((قایقی باید ساخت

باید انداخت به آب))

اما من نمی خواهم که روم آن سوی دریاها

هرچه باشد

من در اینجا بودکه بازی گنجشک ها

باریدن باران را

بوی نمدار خاک را درک کردم

وهمین جا بود که اشک هایم را بالبخند پاک کردم

در این آبادی خانه ای باید ساخت

باید آن راساخت در وسط آبادی

در این خانه شمع صداقت باید روشن کرد

دیوار هارا با مهر و محبت رنگ کرد

خانه ای خواهم ساخت پر از مهر و صفا

همه ی مردم شهر شاید شاد شوند با خانه ی من در رویا!

 

صدف م

 




دوشنبه 2 آبان 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس