تبلیغات

> حرف های ناگفته

           .    

مرا به سرزمین دور تبعید و مهر خاموشی بر لبانم زدی! اکنون چه می خواهی؟

از این روح بیمار که با احساسش در جنگ است چه می خواهی؟

تو رفتی و فکر نکردی که من اینجا ، در این خلوت احساس، می پوسم؟!

احساسم را در وجودم به دار آویختم تا شاید از مزارم گذری کنی ، اما چه ساده ام که به خاطره ها چشم دوختم. که چه؟ به امید مسافری که تمام عشقم را با خود برد و من هنوز در امتداد جاده ای تاریک می گریم؟!

در تمام هق هق ها وناله هایم زمانی که از دوری فریاد می زدم و روحم در غم شناور می شد ، تو کجا بودی؟ کجا بودی که اکنون فقط تنهایی را می شناسم!

بی انصاف ، من که داشتم به چاله ی سیاهی که در قلبم به وجود  آوردی عادت می کردم ؛ پس چرا این چاله را وسیع تر می کنی؟

می خواهی ثابت کنی که هنوز در قلبم هستی؟ خودت را خسته نکن خیلی وقت است که ثابت شده....




پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس