تبلیغات

> حرف های ناگفته

گاهی آدم دوست دارد وجود خود را در گوشه ای از جهان قرار دهد و آرام آرام از آن فرار کند و آنقدر دور شود که خود را فراموش کند.

من که ساحل دلم را به خدا سپرده بودم اما حالا چرا در گرداب پشیمانی فرو می روم؟

خدایا! شرمم می آید صدایت کنم ، لطفی کن و خودت بیا دستانم را بگیر و از این دیار اندوه ببر.مرا از این آدم هایی که انگشت های قضاوت را به سویم نشانه می روند دور کن.

خدایا!دیگر تحملم تمام شده است ، چرا در آغوشم نمی گیری که حداقل بدانم تو مرا بخشیده ای.

در دادگاه عشق روحم را طلب کرده اند و قاضی مرا به بازی احساس و شکاندن قلب محکوم کرده است و اکنون وقت آن است که به سرزمین تنهایی تبعید شوم.

خدایا! فقط تو می دانی که با چه حالی دارم سرزمین عشق را ترک می کنم ، با چمدانی که نامهربانی هایشان را به یادگار در آن گذاشته اند تا همیشه در دنیای تنهایی ام نظاره گرشان باشم تا وجودم بیشتر در آتش حسرت بسوزد...

من که این سفر ملالت بار را پذیرفته ام اما چرا فرصت نداشتم خود و احساسم را ثابت کنم تا فقط مهر بدنامی و سنگدلی بر لوح روحم بر جای نماند ؟!

من می روم ولی با دلی پر خون که دیگر خوبی هایش را باورندارند. در سرزمین عشق از من مجسمه ای خواهند ساخت ، نه برای باقی ماندن در دلهایشان بلکه برای تبدیل شدن به نمادی از تنفر.

من می روم و بدگویی ها و نفرین ها بدرقه ی راهم است و می دانم لبخند را برای همیشه در این راه گم می کنم ، مقصر همه ی این سختی ها قلبم است که هیچ گاه نمی داند چه می خواهد؟!

چقدر سخت است که فکر کنند تمام احساس و رفتارت تظاهر بوده است و کوه یخ مجسم شوی.دیگر توقعی ندارم کسی مرا درک کند زیرا هیچ کس باورم ندارد ، محبتی که این چنین داغونم می کند را برای خودتان نگه دارید .

کاش قاضی مرا به مرگ محکوم می کرد تا مجبور به تحمل این نگاه های پر نفرت نباشم و دیگر کسی از اشتباهاتم سوال نکند.

من خود به تلنگری می شکنم ، شما دیگر برای جبران بدی هایم ضربه نزنید ، فقط رهایم کنید تا در دنیای تنهایی خود بمیرم... رهایم کنید....

                                     ♥ صـــ ـــــــدفــــــ   م   ♥                       




چهارشنبه 17 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس