تبلیغات

> حرف های ناگفته

         

آب در میان دستانم می لغزد و من به چهره ام که در میان لرزش آب گم شده است می نگرم، واقعا که در شناخت خود عاجز مانده ام در حالی که بسیاری ادعا دارند مرا می شناسند!

من کیستم؟ این سوالی است که مدام در افکارم پرسه می زند و هر بار من می مانم و سوالی بی جواب که مرا بیشتر به اعماق تاریکی و خاموشی می کشاند.

خسته ام !از هر چیز که تکرار را یاد آور شود و خاطرات تلخ را به رخم بکشد خسته ام!    اما عجیب است که در پس این تکرار آرامشی نهفته است ، آرامشی که مرا به یک سکوت تلخ دعوت می کند.

زندگی همین است ، گاهی باید سوار بر امواج پر تلاطم حوادث باشی و گاهی باید در کنار ساحل آرامش قدم بزنی و آنقدر تکرار شوی تا انبوه سوال ها بر افکارت هجوم آورد، تا مرزی که حس می کنی در این دنیا حتی خودت را هم نشناخته ای .

زمانی که غم های زیادی را در خود حل می کنی و در میان افکارت گم می شوی با آرامش و یکنواختی انس می گیری و زندگی ات تنها به خواب می ماند؛ خواب می بینی که در آسمان بی خیالی پرواز می کنی و بال می زنی تا هر چه زود تر از این دنیای تکرار دور شوی و شاید در سرزمینی دیگر زنده ماندن را فراموش و زندگی کردن را بیاموزی!

 

           ♥¸.•``°•♥…صدف م…♥•°``•.¸♥




دوشنبه 22 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس