تبلیغات

> حرف های ناگفته

           

چشم هایم را می بندم و تو را در فرا سوی خیال می بینم ؛ به چشم هایت خیره می مانم تا در جذبه ی نگاهت گم شوم.

من که اکنون در خیال کنارت هستم اما چرا نمی توانی شاد باشی؟

تو که دریای احساس بودی اما اکنون چرا مرا در خود غرق نمی کنی؟ نگذار در ساحل دل تنهایم  در حسرت قطره ای از دریای احساس بپوسم.

بیا و دستان سردم را بگیر تا باهم از واقعیت فرار کنیم ، تنها این طور می توانم برای همیشه در آغوش گرمت آرام بگیرم. من از واقعیت بیزارم زیرا هیچ گاه قصد ندارد سرنوشتمان را با طناب عشق به یکدیگر پیوند بزند ، کافی است که چشمانت را باز کنی تا دو مسیر متفاوت در جاده ی زندگیمان ببینی.

شاید به اشتباه عشق پاکت را در اختیارم می گذاری و مرا به تک تک مهربانی هایت وابسته می کنی و شاید به اشتباه با روزگار می جنگیم تا خاطراتمان با هم رقم بخورد ؛ مقصر تمام این اشتباهات قلبم هست که تو را با تمام تفاوت هایمان می خواهد.

روزی فرا می رسد که دیگر مایی وجود نخواد داشت ؛ من می مانم با قلبی ترک برداشته و تو می روی تا خاطراتمان را به باد دهی. حال که می دانیم چنین روزی وجود خواهد داشت پس بگذار کمی بیشتر مست با تو بودن شوم. از من فاصله نگیر، کافی است از حقیقت دور شوی تا با آواز عشقمان مستانه برقصیم.

 دلگیر مباش ، سرگذشت ما قصه ی بسیاری از عشق های بی سرانجام است...

                                    

                         ♥ صـ ـدف م♥




جمعه 26 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس