تبلیغات

> حرف های ناگفته

دنیای عجیبی شده است. آنقدر عجیب که هزاران فکر و اندیشه برای شناختش متولد می شود ولی هیچ کدام به مقصد نمی رسد.

عجیب شده است که فاصله ی من و تو فقط یک قدم است ولی قلب هایمان فرسنگ ها دور از هم.

من این جا سعی می کنم در پشت کوه های سنگی پنهان بمانم تا در برابر سختی هایی که ناعادلانه بر من روا می شود استوار باشم و تو در چندقدمی من بی پروا می خندی.

من در اندیشه ی یک لبخند تلخ هستم و تو همان را هم از من دریغ و اشک هایم را به این ماتم سرا دعوت می کنی.

ای روزگار، اگر قصد داری با اذیت کردن من لذت ببری کور خوانده ای ؛ حسرت یک آه گفتن را به دلت می گذارم ، زیرا من به سکوت عادت کرده ام.                                 

سکوت می کنم تا صدای خدایی که بار ها در هیاهوی دلم صدایم کرد و من نشنیدم را این بار با جان و دل بشنوم. سکوت می کنم تا آن هایی که از من نفرت دارند، شاد باشند که صدایم را نمی شنوند. سکوت می کنم تا دریابم چه کسی برای مرگ صدایم گریه می کند؟

دیگر دوست ندارم در این دنیای عجیب زندگی کنم . کاش می مردم تا بفهمم قرار است چند قطره اشک در نبودم بر گونه هایت جاری شود و چند شاخه گل بر سر مزارم خواهی گذاشت.

خوب بی انصاف، من که اکنون زنده ام ! چرا به جای این که بعد ها برای دلتنگی هایت به قبرستان بروی اکنون به خانه ی قلبم سری نمی زنی؟؟!!

اگر به ابراز احساسات به مردگان عادت کرده ای، حرفی نیست من که روحم خیلی وقت است از این جهان رخت بر بسته ، جسمم را هم اکنون فدا می کنم تا شاید بر سر مزارم بگویی:"دلم تنگ شده است..."

(این متن خطاب به همه ی کسانی که قرار است روزی از مزارم گذری کنند.حتی خطاب به  کسانی که خیلی وقت است در خاطرشان مرده ام)

 

                                ♥ صـ ـدف م♥




دوشنبه 29 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس