تبلیغات

> حرف های ناگفته

                                      

از درخت زندگی سیب می چیدم و خداوند به سبد سیب هایم نور می پاچاند تا طعم سیب های تلخ لحظه هایم را تحمل کنم . زندگی ام ساده بود و در عین حال زیبا ، به زیبایی پرواز پروانه ها.

دوست نداشتم کسی به دنیای درونم راه پیدا کند زیرا می دانستم دنیای من خاکستری شده  و در آن هر روز باران غم فرو می ریزد ؛ بر سر در دنیایم نوشتم:«ورود احساس ممنوع !»  ولی احساسات خود بی اجازه هجوم آوردند و حال برای رفتنشان باید تکه های قلبم را با خود همراه کنند.

احساسی که به درونم راه پیدا کرد باید به نوای دلم و سکوت مرگ بار لحظه هایم عادت می کرد و باید می دانست که من با احساسات نا آشنایم و برای همین حضورش را نادیده گرفتم.

 مگر ندیدی که من دیوانه ام ؟ یک روز در قلبم دانه های گل شقایق را می کارم و روز دیگر تمام گلبرگ هایشان را پر پر می کنم ؛  احساساتم را درون قلبم زندانی می کنم ولی چندی بعد با آن ها هم بازی می شوم.

دنیای غم زده و دل دیوانه ام را نظاره کردی ولی مقصر خودت بودی که خواستی در بازی روزگار احساس مرا هم شریک بدانی ؛ به دنیای تنهایی ام آمدی بی آن که یادت باشد من تو را به دیوانه بازی هایم دعوت نکردم که متهم باشم.

من فقط دوست دارم همانی شوم که خداوند به سبد سیب هایش نور می بخشید و در این راه باید با قلبم که از احساس نا خوانده  پر شده است خداحافظی کنم...

                                                                

                           صـ ـدف م




چهارشنبه 31 خرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس