تبلیغات

> حرف های ناگفته

"سکوتی سنگین تر از فریاد"

کسی مرا در باد می خواند؛می خواهم پر بکشم اما بال هایم درون قفس ذهنم شکسته است، جام وجودم لبریز از احساساتی شده است که جز خدا کسی متوجه آن نمی شود و گاهی اشک هایم در برابر این رنج گونه ها یم را خیس می کنند.

در مقابل احساساتم چنان سکوتی کرده ام که گاهی خود نیز مفهوم نگاه های  بی طرف و خنده های تلخم را درک نمی کنم ؛ روحم را در قالب انسانی شاد قرار داده ام و  از خیلی مسائل به راحتی می گذرم در حالی که شیشه ی قلبم سالهاست که ترک برداشته.

بر روی قایقی نشسته ایم و روی امواج زندگی در حال حرکت هستیم ؛ گاهی فقط به فکر رفتن هستیم ومقصد را فراموش کردیم . چند وقت است که دوباره چشم هایم هوای باریدن کرده است ؛ مدام از خود می پرسم تا کجا باید پارو زد و به کجا می رسم؟!

در میان افکار، احساسات و عقاید خود گم شده ام و بی هدف به سمت آینده پیش می روم . می خواهم از عمق درد مردم و جامعه فریاد بزنم اما می دانم صدایم در میان این همه هیاهو خفه خواهد شد . چشم هایمان بسته است و گریه های هم وطن خود را نمی بینیم ؛ دست هایم می توانند دل شکسته ای را پیوند زند اما بی تفاوت از آن می گذرم ! می توانم برای رسیدن به هدفم پا به مسیری بگذارم که  پر از سختی  و زحمت است اما همیشه کوتاه ترین  و آسان ترین راه را انتخاب می کنم زیرا دنیای امروز به من یاد می دهد فقط شاد باشم و در لذت های دنیوی غرق شوم.

ما انسان ها چقدر زود بزرگی را بزرگ می کنیم و چقدر زود پاکی کودکی را به فراموشی می سپاریم! چه شد که یادم رفت من همان کودکی بودم که همیشه از رفتار آدم بزرگ ها  حیران بودم!

چقدر زود یادم رفت که من همان بودم که هیچ وقت از تماشای کارتون خسته نمی شد و همیشه  در این فکر بودم که چرا بزرگتر ها نمی توانند احساسات شخصیت های کارتون که هرکدام برایم دنیایی بودند را درک کنند !

سال ها می گذرد من با تمام شخصیت های داستانی خداحافظی کرده ام و خود وارد داستانی حقیقی به نام داستان زندگی شده ام . من تبدیل به عروسکی شدم که لبانش را به هم دوخته اند و فقط باید حوادث زندگی را ببیند و حق هیچ صحبتی را ندارد و چه بسیار بودند عروسک هایی که راه بیان حق از صفحه ی روزگار خط خوردند.

مفهوم نوشته هایم را کودکی می فهمد که آرزو دارد آب شور دریا را شیرین کند .

غروب خورشید پایان عمر آسمان نیست ، با این که سال ها از غروب خورشید امید در دل هایمان می گذرد اما هنوز به انتظار طلوعی  دوباره به آسمان بی خورشید می نگرم و زمانی که اسم خدا را میان ابر ها می نویسم صدایی در قلبم می گوید : روز وصال نزدیک است ......

صدف م




پنجشنبه 26 آبان 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin

mouse code

كد ماوس